
آموختندمان
تكه هاي نان را از سر راه برداريم
اما
فراموش كردند
كه دل تكه نان خداست

نبايد خرد و هزار پاره شود
اين بركت خدا از جنس گندم عشق است
و حرمتش از هر ناني واجبتر.........

زخمی بر پهلویم است ، روزگار نمک میپاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که میرقصم

آموختندمان
تكه هاي نان را از سر راه برداريم
اما
فراموش كردند
كه دل تكه نان خداست

نبايد خرد و هزار پاره شود
اين بركت خدا از جنس گندم عشق است
و حرمتش از هر ناني واجبتر.........

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
واسه یه دوست داشتنی یه عزیز دوست داشتنی
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ،
براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني
و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگيز من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
همیشه میخواستم کنارت باشم تا مرحمی باشم بر دردهای ناگفته ای که در سینه داری
یا ستاره ای شوم در شبهای بیصدایی تو
نمیدانم ؟
اما میدانم که نمیشود تنها میتوانم به حرفهایت گوش بدهم
و ذره ذره دردهایت را با خود مرور کنم
که اگر من جای تو بودم چه میکردم؟
کاش جای تو بودم
کاش لبخندهایم حتی کمرنگترین آن
سهم تو بود از من
کاش آرزهایهایم را میتوانستم در پشت تنهاییهایت در پشت بغضهای پنهانت جا بگذارم
تا باشند سهم تو از من
کاش مریمهای مهربانی که به سمت من سرشار است
همه را وقتی که از نامهربانیها
گل اشک را در چشمانت میبینم
همه را به چشمانت هدیه کنم تا سهم تو باشد ازمن
میدانم
از من سهم کمی داری
ولی میدانی که یکی از خانه های قلبم را برای حضورت
گردوغباروبی کردم
و پنجره هایش كه خاك گرفته اند پاك كرده ام
تا وقتي که روبه آسمان باز میشوند آنگاه كه دلتنگی
و دلتنگیهایت را کسی باور ندارد
رو به آسمان فریاد پر سکوتت را خالي كني
و داد بزنی : خدایا چرا اينهمه دلتنگي
اینم میخوام سهم تو باشه از من
میخوام هر سال تو خونه دلم که بهت سپردمش
یه جشن تولد پرشور و نشاط بگیرم واست
و تموم گلای دنیارو که هنوز بعضیاشونو کسی به دست نیاورده
واسه تو بیارم با يه دنيا عشق و دوست داشتن
راستي هديه چي بهت بدم؟
و اونوقت ماهو بيارم تو مهمونيت
كه ماه بشه واست یه جام جهان نما
اونوقت واسه یه لحظه فقط یه لحظه یه خنده از شادی رو
رولبات ببینم لباییو که خشک شدن از خنده
ميخوام اينم سهم تو باشه از من
ميخوام يه شب يه نقاش بشم واست آرزوهاييو كه روزگار نذاشته هيچكي واست نقاشي كنه
من با رنگ عشق و دوست داشتن بكشم
راستي اون مرغ غمگينو ميخوام رها كنم كه ديگه تو قفس نباشه
نظرت تو چيه ؟
ميخوام واست يه شب شاعر بشم
ميخوام اون شعري رو كه هميشه تو تنهاييات زمزمه ميكني واست بگم

اينم ميشه سهم تو از من
ميدانم پيشتر ها حرفها مانده در دلت
حرفهايي كه حالا به يك بغض زجر دهنده تبديل شده
يا به يه زخم سر باز نشده
ولي اينبار
ميخواهم بگويي تا بشكند بغضت و سر باز كند زخم كشنده ي
ناگفته هايي كه از عزيزترين كسان در زندگيت به جاي مانده است
من ميشوم
من ،همان سنگ صبورت ميمانم
بگو "هر چه ميخواهد دل تنگت بگو"
فرياد بزن حرفهايت را با شكستن بغض در گلو مانده ات
شايد اينهم سهم تو باشد از من

ميخوام اينم تقديم كنم به تو
گرچه همه ي حرفا از من نيست ولي ميتونه حرفاي دل من باشه
اينم ميشه سهم تو از من

اينا حرفاي دل منه دلي كه خيلي حرفا داره ولي بعضي حرفا قابل گفتن نيست
آخه تو اين دنيا بعضي آدماش نميتونن اين حرفاييو كه تو دل من و تو مونده هضم كنن
ميشنوي، ميخوني، پس بدون
يه نفر هميشه بعد از خدا تو فكر توئه
دلش واسه تو تنگ ميشه
بعضي وقتا با غصه هات گريه ميكنه و با خنده هايي كه مصنوعي ان باهات ميخنده
گرچه ميدونه
خيلي وقته مرغ خنده از بام لبات پركشيده
ولي خوب بعضي وقتا تو اين دنياي سنگي خنده ي مصنوعي هم نعمتيه
ميخوام يه نصيحت بهت كنم واسه شكستايي كه تو زندگيت خوردي غصه نخور

چون همه ي شكستات يه روزي كه زياد دور نيست
ميشن پل رسيدن به رنگين كمون آرزوهات
راستي به آسمون رسيدي
واسه منم يه پل بزن با چشمات
كه هروقت دلتنگت شدم با نگات برسم به شهر آرزوهات
اينا واسه توئه آره تو
ميدوني كه واسه ي تو مينويسم
پس تقديم به تموم مهربونيات "بهارخزون زده من"
كه خزون زندگيت ديگه بايد بارش ببنده
وجاشو بده به "بهار هميشگي باغ زندگيت"


زندگي يه نامه ي نخونده اس
زندگي يه غزل ناتمومه
زندگي يه بيماريه خاموشه
زندگي يه قصه ي ناتمومه

زندگي قصه ي مادربزرگه كه وقتي چشماش بسته شد قصه ي زندگي هنوز ادامه داشت
زندگي شعر شاعريه كه عاشقانه سرود اما شعرش را بغض كشنده اي فروخورد

زندگي يه غمه
يه غمه بزرگ كه باهاش روز و شب ميگذره
يه وقتا وقتي دختر شادي با اون موهاي طلايي مهربونيش با چشاي عاشقش مياد
بشينه تو قلبمون
غم و غصه حرصشون ميگيره و با زخم زبوناشون دختر شادي رو فراري ميدن
زندگي عبور يه مسافره
عبور يه خاطره است از كنج ذهنمون

زندگي خنده ي كودكيه كه بادكنكشو به دل آسمون سپرده
زندگي لحظه ي قسمت كردن شاديها و غمها با كسيه كه دوسش داري

بعضي وقتا تمام غمهارو نصيب خودت ميكني كه فقط اونيو كه دوسش داري شاد ببيني
اينه زندگي....

زندگی وا شدن غنچه ی گل سرخ
زندگی گاه بغض اس وگاه سکوت
زندگی فریاد من است
زندگی عبور لحظه هاست

زندگی رفتن راه دشواری اس واسه هرگز نرسیدن

تاتا نوشت : اين چند وقته دلم
واسه علي پر ميكشه
دوس دارم كنارش باشم قربونش برم
واسه ي من تمام زندگي ![]()
خود زندگي در وجود علي خلاصه ميشه ![]()
زندگي من
= عليـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ![]()
واسه ی شما زندگی چه معنی میده؟


کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ...
کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ...
کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ...
کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ...
کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ...
کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش....

سالهاست که به دورهای دور خیره مانده ام
تا شاید در گردو غباری که زندگی پیش رویم نهاده
گمشده ام را بازبینم
هرچه چشمانم را باز و بسته میکنم
تنها غباریست در لحظه لحظه ی زندگیم
به خود و دل میخندم
که سالهاست فریب وعده هایی دروغین را خورده ایم
اما باز هم استوار ایستاده ایم منتظر
پرده ای سفید از انتظار بر پنجره ی چشمانم کشیده شده است
که حاصل آن خیال خام و واهی اس
اما دل دروغ نمیگوید
نمیدانم
شاید دل هم دروغگوست
که هر لحظه هشدار دیداری تازه را میدهد
و گل امیدی در وجودم میکارد
اما هر بار اشکهایم گل امیدم را آبیاری میکند
تا نور دیداری دوباره
گل آرزوهایم را در ذره ذره ی وجود م بارور سازد
سالهاست که در انتظار نشسته ام
انتظار چشمانم را کم سوتر از دیروزهایم کرده است
اما میدانم وقتی یوسفم بازآید نور دیده ام بازمیگردد با قدمهای مسیحایش
او می آید
اما میترسم
میترسم وقت رسیدن من نباشم
میترسم
وقتی میرسد
جانم به احترامش و نفسهایم به حرمت وجودش باز ایستد
ولی باز هم میخندم
و چشمانم را بازمیگذارم
تا در لحظه آخر دیدار
زیبایی حضورش را درک کنم
طنین نفسهای تو٬
ضریاهنگ شعریست٬
گوش نواز.
چون رقص سنگ و جویبار.
کاش!
دمادم نفسهایت را٬
در زیر و بم خوابهایم٬
می بلعیدم.
تا مست شوم در تو و آنچه از توست.
سرمست رویای بودنت٬
بیصدا می خزم در خود.
تا در آغوش تو صبح شود.
و با آفتاب دستانت بیدار شوم